پرندگان نمادین ادب فارسی

سیمرغ(عنقاء).بوتیمار. طوطی . بلبل .هما .هدهد.کلاغ .عقاب  پرندگانی هستند که هرکدام  معنای نمادین خاصی را در فرهنگ فارسی نمایندگی میکنند .سیمرغ عقل کل و مرشدی بی بدیل است که لازمه  رسیدن به ساحت قدسی او گذشتن از تمامی تعلقات دنیوی است برای شناخت بیشتر این مرغ به شاهنامه و منطق‌الطیر (زبان پرندگان) مراجعه کنید .

بوتیمار پرنده‌ای است غمخوار و اندوه‌بار کنار دریا می نشیند و غصه روزی را می خورد که اگر دریا خشکید چه خاکی به سر کند !

طوطی مرغ مقلدی است که هر چه آموختندش بیان میکند بی کم وکاست بدون اینکه معنایش را بداند! حافظ و مولانا از این تمثیل با بلاغتی مثال زدنی سود برده‌اند

بلبل: مرغ عاشق پیشه  برای دمی با گل به سر بردن دنیا و آخرت خویش را فدیه میدهد در آن سفر سرنوشت ساز به شوق دیدار گلی از کاروان پرندگانی که برای  دیدار مرشد شان در کوه قاف راه افتاده بودند باز ماند

هما : مرغ مرتاضی که در حد اعلای زهد به سر می برد .استخوان می خورد تا مبادا کسی را بیازارد

  هدهد: بلد و راهنمای پرندگانی که پشت سر او به امید زیارت سیمرغ راه می افتند و به روایتی دیگر پیک و مامور ویژه‌ی سلیمان همان کسی که به قول مولانا گهی بر گنبد اعلا نشیند گهی تا پیش پای خود نبیند !

کلاغ  این پرنده بی گناه متهم به انواع کارهای ناپسند نظیر سرقت و مزاحم بچه ها ی مردم شدن 

 و اما عقاب .این پرنده‌ی بلند پرواز مغرور که موضوع سخن امروز ماست: بنا به درخواست دوستی از نگاه دو تن از شاعران قدیم و معاصر : ناصرخسرو قبادیانی و پرویزناتل خانلری معرفی می شود  در آغاز عقاب ناصرخسرو:

 روزی زسر سنگ عقابی به هوا خاست      بهرطلب طعمه پر و بال بیاراست

 بر راستی بال نظر کرد و چنین  گفت :       امروز همه ملک‌جهان زیرپرماست 

بر  اوج چو  پرواز کنم از نظر  تیز                 می بینم اگر ذره ای اندر ته دریاست

گر برسرخاشاک یکی پشه بجنبد            جنبیدن آن پشه عیان در نظر ماست

بسیار منی کرد و ز تقدیر نترسید                بنگر که از این چرخ جفاپیشه چه برخاست

ناگه زکمینگاه یکی سخت کمانی              تیری ز قضا و قدر انداخت بر او راست

بر بال عقاب آمد آن تیر جگر سوز             وز عرش مراو را به سوی خاک فرو کاست

برخاک بیفتاد و بغلتید چو ماهی             بگشود پرخویش سپس از چپ و از راست

گفتاعجبست اینکه زچوبست وزآهن        این تیزی و تندی و پریدن ز کجا خاست؟

بر تیر نظر کرد و پر خویس در آن دید        گفتا: ز که نالیم از ماست که بر ماست!!

وحالا  عقاب خانلری: (گویند کلاغ ۳۰۰سال بزید وعقاب عمرش به ۳۰ نرسد)

گشت غمناک دل وجان عقاب  چو ازو دور شد ایام شباب/دید کش دور به انجام رسید  آفتابس به لب بام رسید / باید از هستی دل برگیرد  ره سوی کشور دیگر گیرد / خواست تا چاره‌ی ناچار کند  دارویی جوید و در کار کند /صبحگاهی ز پی چاره‌ی کار  گشت بر باد سبک سیر سوار/ گله کاهنگ چرا داشت به دشت  ناگه از وحشت پر ولوله گشت/ و ان شبان بیم زده دل نگران  شد پی بره‌ی‌ نوزاد دوان/ کبک در دامن خاری آویخت مار پیچید و به سوراخ خزید/آهو اٍستاد و نگه کرد و رمید  ذشت را خط غباری بکشید/ لیک صیاد سر دیگر داشت صید را فارغ وآزادگذاشت/چاره مرگ نه کاریست حقیر  زنده دل را نشوداز جان سیر /صید هر روزه به چنگ آید زود  مگر آن روز که صیاد نبود./

 آشیان داشت برآن دامن دشت زاغکی زشت و بذاندام پلشت/سنگها از کف طفلان خورده جان ز صد گونه بلا در برده/سالها زیسته افزون زشمار  شکم آکنده ز گند و مردار/ برسرشاخ ورا دید عقاب  ز آسمان  سوی زمین شد به شتاب/گفت که:ای دیده زما بس بیداد باتو امروز مرا کار افتاد/مشکلی دارم اگر بگشایی  بکنم آنچه تو می فرمایی/گفت ما بنده‌ی‌ در گاه تواییم  تا که هشتیم هواخواه تواییم /بنده آماده بود فرمان چیست؟جان به راه تو سپارم جان چیست؟/دل چو در خدمت تو شاد کنم  ننگم آید که زجان یاد کنم / این همه گفت ولی با دل خویش  گفتگوی دگر آورد به پیش/کاین ستمکار قوی پنجه کنون از نیاز است چنین زار و زبون /لیک ناگه چو غضبناک شود   زو حساب من و جان پاک شود/دوستی را چو نباشد بنیاد  حزم را باید از دست نداد /در دل خویش چو این رای گزید پر زد و دورترک جای گزید/زار و افسرده چنین گفت عقاب  که: مرا عمر حبابی است بر آب / راست اینکه مرا تیز پر است  لیک پر واز زمان تیز تر است/من گذشتم به شتاب از در و دشت  به شتاب ایام از من بگذشت/گر چه از عمر دل سیری نیست  مرگ می آید و تدبیری نیست/من واین شهپر و این شوکت و جاه  عمرم از چیست بدین حد کوتاه؟/تو به این قامت و بال ناساز  به چه فن یافته ای عمر دراز؟/ پدر نیز به تو دست نیافت تا به منزلگه جاوید شتافت/لیک هنگام دم باز پسین چون تو بر شاخ شدی جایگزین /از سر حسرت با من فرمود  این همان زاغ پلید است که بود / عمر من نیز به یغما رفته است یک گل از صد گل من نشکفته است /چیست سرمایه‌ی این غمر دراز؟ رازی این جاست تو بگشا این راز/زاغ گفت:از تو در این تدبیری است  عهد کن تا سخنم بپذیری/ عمرتان گر بپذیرد کم و کاست  دگری را چه گنه کاین زشماست/ زآسمان هیچ نیایید فرود  آخراز این همه پرواز چه سود؟/پدر من که پس از سیصد و اند  کان اندرز بد و دانش و پند/بارها گفت که بر چرخ اثیر بادها راست فراوان تاثیر/بادها گر زبر خاک وزند تن وجان را نرسانند گزند/هرچه از خاک شود بالاتر  باد را بیش گزند است و ضرر/ تا بدانجا که ب اوج افلاک  آیت مرگ بود پیک هلاک/ ما از آن  سال  بسی یافته ایم  کز بلندی  رخ بر تافته ایم / زاغ را میل کند دل به نشیب  عمر بسیار ش اگر گشته نصیب/دیگر این خاصیت مردار است  عمر مردار خوران بسیار است/گند و مردار بهین  درمان است چاره‌ی رنج تو زان آسان است/ خیز و زین بیش ره چرخ مپوی  طعمه‌ی خویش بر افلاک مجوی/ناودان جایگهی سخت نکوست به از آن کنج حیاط و لب جوست/من که صد نکته‌ی نیکو دنم  راه هر برزن هر کو دانم/خانه اندر پس باغی دارم  وندر آن گوشه سراغی دارم / خوان گسترده و الوانی هست  خوردنی های فراوانی هست/آنچه زان زاغ چنین داد سراغ  گندزاری بود اندر پس باغ/بوی بد رفته از آن تا ره دور معدن پشه مقام زنبور/ نفرتش گشته بلای دل و جان  سوزش و کوری دیده ست از آن/آن دو همراه رسیدند از راه زاغ بر سفره‌ی خودکرد نگاه/ گفت خوانی که چنین الوان است لایق محضر این مهمان است/ میکنم شکر که درویش نیم خجل از ماحضر خویش نیم/ گفت و بشنود وبخورد از آن گند تابیاموزد از اومهمان پند/  عمر بر اوج فلک برده بسر دم زده در نفس باد سحر/ابر را دیده به زیر پر خویش حیوان را همه فرمانبر خویش/ بارها آمده شادان ز سفر به رهش بسته فلک طاق ظفر/ سینه‌ی کبک و تذرو  و تیهو   تازه و گرم شده طعمه‌ی او/اینک افتاده برین لاشه و گند  باید از زاغ بیاموزد پند؟/ دلش از نفرت و از زاری ریش گیج شد بست دمی دیده‌ی خویش/ یادش آمد که بر اوج سپهر  هست پیروزی و زیبایی و مهر/ فر وآزادی فتح و ظفر است  نفس خرم و باد سحر است/دیده بگشود به هر سو نگریست دید گردش اثری زین ها نیست!/آنچه بود از همه سو خواری بوذ  وحشت و نفرت وبیزاری بود / بال بر هم زد وبر جست زجا  گفت کای یار ببخشای مرا /سالها باش و به این عیش بناز تو و مردار تو وعمر دراز/ من نیم در خور این مهمانی  گند و مردار تو را ارزانی/ گر در اوج فلکم باید مرد  عمر در گند بسر نتوان برد / شهپر شاه هوا اوج گرفت زاغ را دیده بر او ماند شگفت/ سوی بالا شد و بالاتر شد راست با مهر فلک همسر شد /

لحظه ای چند براین لوح کبود   نقطه ای بود سپس هیچ نبود!

/ 13 نظر / 360 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سيد

سلام چه جالب بود اين مصرع آخر نقطه اي بود سپس هيچ نبود . ياد طول زندگي انسان ها افتادم كه چقدر كوچك است [گل]

عمه

سلام.میلادمبارک

عمه

سلام...انشاالله روزگارت بطراوت گل وشیرینی عسل باشه

کامشین

پس چرا نمی نویسی پرند نیلگون؟

مینا

نقطه ای بود و دگر هیچ نبود...از مصرع آخر شما استفاده کردم. ممنون که بهم سر میزنی

عمه

سلام.استادمثل همیشه نغز وشیوا ...فیض بردیم.

زهرا

سلاااااااااااااااااام حالتون خوبه؟؟؟ بسیار جالب بود... خیلی از مطالب رو تا حالا نخونده بودم... لطفا برامون شعر های زیبا هم بنویسید.. ممنون[پلک][پلک][گل]

حامد( دکتر )

سلام استاد . برای ما همیشه استاد هستید و ما تا مرگ محصلان شما هستیم . من با کسب اجازه از شما این متن هارو توی بلاگم قرار میدم . برای مطالعه شخصی نه چیزی دیگر . امیدوارم این عمل بنده شمارو ناراحت نکنه . خداوند بشما خیر و خوبی عطا کنه[گل][گل][گل][گل][گل]

سيد

سلام در بين اين پرندگان هما را پسنيديم هماي سعادت كه بر سر ما افتاد...................[گل]

عمه

سلام.صبح بخیرمثل همیشه عالی