آسمان اردیبهشت

     از صبح هوا متقلّب بود ! یک لایه هوای  گرم و دم کرده روی شهر خیمه  زده بود  ساعتی   بعد نسیمی خنک  معلوم نبود از کجا  آدم را به  کلاه و کاپشن محتاج  می کرد . آسمان را ترکیبی از ابر و غبار قرق کرده بود .

     پنجشنبه کار از همیشه کساد تر بود .بی حوصله و انگیزه به خانه بر گشتم .بی صدا وارد شدم .گفت ها؟ چرا حالا بر گشتی ؟! زود معلومم شد که هوای خانه هم بهتر از بیرون نیست .به بهانه ی خرید از خانه بیرون زدم.دیدن چه کسی الان مناسبت داشت؟ با کمی کلنجار با بایگانی ذهنم پیدایش کردم .مسیر حاشیه شهر را انتخاب کردم که زودتر برسم  در تاکسی را باز نکرده بودم که قامت بلندش در انحنای کوچه نمودار شد .ردیف درختان سمت چپ از توت های رسیده مشکی شاخه به سویش دراز میکردند و او دهان مشتاقش را مشت مشت از آنها پر میکرد .با اشاره دست پیش از سلام تعارف مرا بدین سفره ی بی منت فرا خواند .

     از پلکان حجره اش که بالا رفتیم بوی مطبوع چای دم کشیده به استقبالمان آمد جایی که الان تعمیرگاه ماشین های سواری است سال پیش کارگاه سنگبری بود هنوز به عرصه ی روبرو که خیره میشوم صدای تیز دستگاههای سنگبری گوشم را آزار میدهد .حالا اما حاجی کاری ندارد جز این که کار تعمیر کاران خود رو ها را از نظر بگذراند.به این و آن زنگ بزند و تلفنی مطالباتش را وصول کند.او به زحمت کلمات روزنامه ها را می خواند اما از نرخ همه گونه اقلام خوراکی اطلاع دقیق دارد سنگ وسرامیک گوشت و میوه کفش ولباس را می داند از کجای شهر بخرد مناسب تر است .از علل گسترش درگیری ها در یمن تا نتیجه ی انتخابات انگلیس و ماهیت روابط ترکیه و ایران اطلاع به روز دارد و تحلیل ویژه خودرا ارایه می دهد .

     صدای بی مقدمه ی بشکه غلتان آسمان رشته کلام حاجی را دود می کند و به هوا می فرستد در چشم به هم زدنی قطرات درشت آبهای آسمانی صحنه را چنان جارو میزنند که تنها چند ماشین منتظر  تعمیر در میدانچه ی نگاه ما باقی می ماند.دیدن رگبار بهاری پشت پنجره هیجان سالهای دور جوانی را در من زنده میسازد ! لای پنجره را می بندم سمت راستم سماور آرام و صبور در خود می جوشد .دستم را دراز میکنم از لای بخار ملایم قوری را برمی دارم فنجانی چای میریزم باران آرام میگیرد من چای می نوشم

      با هم از حجره بیرون می آییم هر یک به سمتی از هم دور می شویم.آفتاب روشن. هوای شسته ی تمیز. درختان سبز برّاق. گنبد ها و گلدسته های مرکز شهر طنین طراوت بهاررا فریاد می زنند !مسافتی دراز را سرخوشانه شلنگ اندازان طی میکنم .توده سنگین ابرهای تیره دو باره خورشید را پس میزنند.پیداست که این دفعه مثل دفعه ی قبل نیست! هراسی قدیمی در وجودم سرباز میکند با عجله خود را آویزان اولین اتوبوس واحد میکنم .به خانه می رسم .این بار به در گاه خانه که می رسم باد و باران هم با من می رسند .

  نعره ی هراس افکن رعدهمراه با یورش رگبارهای تگرگ هرجنبنده ای را به پنا هگاهی   می راند زنم هراسان بر درگاه خانه مرا می پاید رنگ رخساره اش دستپاچگی اش را لو میدهد.جز او کسی در خانه نیست .بادو باران در شتابی بی سابقه با هم مسابقه دارند . ناودان برای عبور این همه آب جا کم می آورد .  به تماشای باران در ایوان ایستاده ام .باران ادامه دارد. زنم آرام کنارم ایستاده است . من چیزی کم ندارم  

 

           

   

/ 12 نظر / 27 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مجتبی

اتفاقا آن روز که تگرگ آمدم من هم بیرون گیر کرده بودم. چه تگرگی هم بود.چه بارانی...

مجتبی

اتفاقا آن روز که تگرگ آمدم من هم بیرون گیر کرده بودم. چه تگرگی هم بود.چه بارانی...

زهرا

سلااااااااااااااااااام بر معلم مهربان و دلسوز ... با کمی تأخیر روزتون مبارک.. امیدوارم همیشه سالم و سلامت باشید... خدا رو شکر که چیزی کم ندارید... این جمله خیلی زیبا و اثرگذار یود... خیلی خوبه که این همه دوست و آشنا دارید که هر وقت دلتون میگیره میتونید برید پیششون... از ویژگی های آدم های باتجربه و موسپید همین بس که دوستان کهنی دارند که معنای واقعی رفاقت در آنها معنی میشود.. [گل][گل][پلک]

عمه

سلام.عیدتان مبارک[گل][گل]

سيد

سلام روزتان پر از حس هاي خوب انشالله [گل]

عمه

سلام.محمدآقای گل کجایی ؟حالی نمیپرسی[ناراحت]

زهرا

سلاااااااااااااااااااام حالتون خوبه؟؟؟؟؟؟ چه کار خوبی کردید که عکستون رو گذاشتید... خوش به حال دانش آموزاتون با داشتن معلم خوب و مهربونی چون شما..[پلک][پلک] لطفا تشریف بیارید و با اون قلم زیباتون باز هم برامون بنویسید..[رویا][رویا] واقعا از نوع نوشتارتون مشخصه که دبیر ادبیات و زبان فارسی هستید.. میدونید همیشه دبیرهای ادبیات جزء بهترین دبیرها در خاطرات یاد میشن چون ما میتونستیم سر کلاس ادبیات راحت شعر بگیم و بشنویم و متن های ادبی عاشقانه بخونیم و خلاصه کلی صفا کنیم... ا [پلک][رویا][رویا][قلب][قلب] امیدوارم همیشه سلامت و موفق باشید[گل][گل]

عمه

سلام...آقا چشم مارومنورکردی زنده باشی انشالله

سيد

سلام ممنون از حضور دائمي و پر محبتتان . شاد باشي آقامعلم عزيز [گل]

نوشین

[گل][گل][لبخند]