پنجره های باز

      دهه ی هفتاد نظام آموزشی سنتی به نظام نیمسالی/واحدی تغییر داده شد .دانش آموزان اول مهر و  اول بهمن انتخاب واحد می کردند . سال اول مشکلی پیش نمی آمد اما سال دوم که سال انتخاب رشته بود و بعضی دانش اموزان واحدهای افتاده داشتند مشکلات  خود را نشان دادند.به هیچ طریقی برنامه درسی روزانه کسانی که دروس افتاده داشتند بسته نمی شد!در نتیجه در بین روز چند نفری در حیاط مدرسه وقتشان عاطل و باطل می گذشت .به این ساعت های بیکاری اصطلاحا" پنجره های باز می گفتیم.

      آن سالها من ناظم دبیرستانی در یکی از شهرهای اطراف اصفهان بودم . کنترل و مراقبت از این افراد به عهده ی من بود  درهای بسته و دیوارهای بلند و نظارت من باعث نمی شد که همه روزه یکی دو نفری نتوانند از این موانع عبور کنند .

      کانال آب پر شتاب و عمیقی از وسط شهر عبور می کرد تا مزارع و باغهای پایین دست را آبیاری کند این کانال از مقابل دبیرستان دختران در آن سوی شهر رد می شد یکی دو محله را طی می کرد و از پشت دبیرستانی که من ناظمش بودم شتابان و کف آلود سر به صحرا می نهاد .

     روزهای گرم وروشن اوایل خردادبود.  در مدرسه مشغول رصد اوضاع  بودم که ناگهان درِ بسته ی مدرسه به شدت کوبیده شد سرایدار شتابان در را گشود  دانش آموزی نفس نفس زنان بادست به کانال اشاره کرد و گفت آقا  دو نفر تو کانال افتاده اند  منتظر بقیه حرفاش نشدم خود را به سرعت به آنجا رساندم عده ای دو سوی کانال جمع شده بودند مردی طنابی را در آب میانداخت واز آن دو می خواست طناب را بگیرند و بیرون آیند.غایله به سرعت خاتمه یافت.و جمعیت پراکنده شد.

       دو نفر از دنش آموزان دبیرستان بالایی از کنار کانال قدم زنان در حال عبور یکی با دیگری شرط بندی کرده بود که در مقابل پنجهزار تومان در آب کانال شیرجه بزند ! کیف و کتابش را به دوستش داده و با اتکا به مهارتش در شنا خود را به آب زده بود غافل از این که شیب تند و لیز و لزج بتونی کانال به او اجازه ی خروج از آب را نخواهد داد.یکی در آب و دیگری در حاشیه  موافق جریان آب به دنبال وسیله ای فرصتی  همچنان آمده بودند تا نزدیک مدرسه ی ما.

     پسر اما که از فاصله ای نچندان دور حدس زده بود که انگار دختر کنار کانال مشکلی دارد خود را به او رسانده و آن شناگر نترس را در میان امواج خروشان و کف آلود دیده بود بی درنگ خود را به آب انداخته تا او را نجات دهد ...

    اینها را دانش آموز پسر برای من تعریف کرد . وقتی که بهش گفتم تو چرا این کار کردی ؟ باید به دفتر اطلاع می دادی . گفت آقا ما وجدانمون قبول نمی کرد یه دختر جلو چشمون تو آب جون بده !

     در این لحظه قیافه ی من اینجوری شد:تعجب   

/ 18 نظر / 27 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عمه

خیلی کم بچه های کوچمون ترقه میزنند.خوشبختانه مااکثرا ویلایی هستیم خیلی نزدیک بهم نیستیم.ولی تاحدودی کمتراز پارساله.لااقل تو محلمون که اینطوره.[گل]شمانمیندازی؟

عمه

هروقت دیدی وبلاگی نظرارسال نمیکنه.ادرستو ننویس.بلافاصله ارسال میشه.پرشین خل میشود[خنده]

عمه

خانومت دقیقا درست گفتن.مرداهیچوقت بزرگ نمیشن حتی اگرموسفیدباشن[خنده]چه خوب همسادمون نیستی.بدبخت میشدم.[خنده]

عمه

شاعر : سلمان ساوجی وقت آن آمد که بلبل در چمن گویا شود بهر گل گوید «خوش آمد» تا دل گل وا شود غنچه غناج و شاخ شوخ رنگ آمیز گل این دم طاوس گردد وان سر ببغا شود روی گل پرچین شود چون در نیارد چین برو نازک اندامی که چندان خارش اندر پا شود با شجر مرغ سحر گوید کلیم آسا کلام چون ید بیضای صبح از جیب شب پیدا شود کوه جام لاله گیرد ابر لۆلۆ گسترد باغ چون مینو نماید راغ چون مینا شود خسرو ملک فلک بهر تماشای بهار از زمستان خانه های زیر بر بالا شود کوه را کاندر زمستان داشت از قاقم قبا اطلس گلریز روی جامه خارا شود رعد چون دعد از هوا نالد به سودای رباب باد چون وامق فدای غنچه عذرا شود برکشد آواز ابر و در چکاند از دهن گوشه های باغ ازان پرلۆلۆی لالا شود زال گیتی را که بهمن داشت در آهن به بند خط سبزش بردمد پیرانه سر برنا شود روز عیش و عشرت است امروز و محروم آنکه او عیش امروزی گذارد در پی فردا شود ...

عمه

سلام...ممنون ازدعای شما.متقابلا[گل]

کیانا دخترشهریوری

من همیشه دلم میخواست پسرها برام فداکاری کنن.دختر نسبتا زیبایی بودم و دوروبرم همیشه پر بود.همیشه کارهایی میکردم ک تو فداکاری از هم سبقت بگیرن[نیشخند]

عمه

سلام.اینجاداره شرشربارون میاد.دعاکن قطع بشه.آقامن بارون دوست ندارم.نمیتونم برم بیرون[ناراحت]

neda

ممنون دوست خوبم

عمه

سلام.کجایی ؟نمیخوای دفتر93 راببندی؟[لبخند]عصربخیروشادی.نکنه رفتی دنبال ترقه؟[خنده]

عمه

احیاناساعت 1 صبح تمومه؟تنبل[لبخند]