سفرنامه ی نوروز نود و چهار

در ششمین روز از آغاز سال از بودن در خانه دل کندم  تنها و سبکبال با زاد راهی اندک تن به سفر سپردم.اول صبح خودم را به ترمینال صفه رساندم  می دانستم که هیچ دفتری  بلیت رو دست مانده ندارد اما باز هم از تک تک دفاتر فروش بلیت پرسیدم آنها هم همگی گفتند ن د ا ر ی م !  خیلی خون سرد قدم زنان  به سمت دروازه ی خروجی شهر آمدم  اولین راننده ی سواری که سر و گردنش را از پنجره ی پرایدش بیرون آورد قبل از او من گفتم: شیراز! گفت: آباده . بی معطلی در جلو را باز کردم بغل دستش نشستم .راننده  جوان سیه چرده ی لاغراندامی بود  در آن ساعت روز جز من مسافر در راه مانده ای نبود .بهمین دلیل خیلی زود صحبتهای دو نفریمان گل انداخت .دانستم که هفته اول سال کار کرده تا هفته ذوم سال را به مرخصی برود . و   او دانست که تنها مسافرش قصد سفر به  جهرم دارد .تا آباده با او بودم  مرا کنار اتوبوسی که آماده حرکت به سمت شیراز بود پیاده کرد بدون بلیت سوار شدم درست پشت سر راننده . هوا ابری بود و باران نم ناز می بارید . بالای سر راننده این عبارت با خط ترافیکی خود نمایی می کرد : "هیچ کس تنهاییم را حس نکرد"              

    اتوبوس با گذر از دشت سرشار از طراوت سبزه و درخت فارس از دروازه قرآن عبور کرد و به ترمینال رسید .به سرعت خود را برای ادامه سفر به اتوبوسی رساندم که عازم حرکت به سوی لارستان بود می دانستم  جهرم سر راه لار ست .راننده  گویی منتظر من بود هنوز روی صندلی قراروآرام نگرفته بودم که با شتاب اتوبوس را از جا کند صد و هشتاد کیلو متر به سمت جنوب شرق در میان مزارع نخل و گندم ومرکبات راند تا به پلیس راه جهرم رسید درمیان تاریکی و باران از مرکب پیاده شدم هوا چنان لطیف وباران چندان آرام بر تنم می نشست که از هر سقفی گریزانم می کرد وقتی که کاملا از صمیمیت باران سرشار شدم با میزبانم تلفنی گفتم بیایید مرا ببرد .

    در تاریکی مرطوب  خیابانها بوی خیال انگیز بهارنارنج کنجکاوی  مرا برای دیدن شهر دو چندان می کرد شب را در خانه دوست به خواب و رفع خستگی گذراندم .صبح زود با روشن شدن هوا برای دیدن منظره ی شهر به بام برشدم  .در شهر های جنوب غالبا" در خانه ها درخت نخل دیده می شود .در جهرم اما خانه ها در لابلای درختان قد برافراشته ی نخل و نارنج دیده می شوند بام هایی که پوشیده شده  از کولرهای آبی و آنتن های بشقابی  . جهرم شهر نخلها و نارنجهاست!

    جهرم در آغوش رشته کوه هایی از هر سو بنا نهاده شده .آب گوارا  و محصولات زراعی فراوان مردمی آرام و درونگرا را پرورش داده .مردان جوان غالبا" برای کار به سواحل دوسوی خلیج فارس سفر می کنند .از دیدنی های جهرم یکی غار سنگتراشها ست همچنان که از نامش بر می آید دستکند استادان سنگتراش است .

    بیش از نیم روزی نماندم با گروه همسفران نو یافته به شیراز عنان گردانیدم  اما بلادرنگ این شهر شلوغ را با مدد از جاده های کمربندی به سوی سپیدان پشت سر گذاشتیم .همراهان به بچه های شان وعده دیدن برف داده بودند ! (چه آرزوی دور درازی ) به همین دلیل سپیدان را هدف گرفتند این بار صد و هشتاد کیلو متر در جهت مخالف جهرم به سمت شمال غرب شیراز راندیم .در ارتفاعات از دور دست روی کوهها سفیدی درخشانی زیر نور خورشید چشمهاراخیره می کرد .به بچه کم سن و سال می گفتند : اون سفیدی که می بینی برفه !  و   آروین و فردین شش و پنج ساله خوش حال بودند که بالاخره برف را دیده اند !!

  سپیدان در سرمای انتهای زمستان مانده بود درختان هنوز خواب بودند آب سردی کمتر از صفر درجه در جویباری دوان بود کنارش لمیدیم بیاد سخن خواجه شیراز افتادم : من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش   که تو خود دانی  اگر ................................

   ما اما به لیوانی چای داغ  دلمان را خوش کردیم.خورشید به قلل غربی نزدیک شده بود .سپیدان را به قصد یاسوج ترک کردیم .یاسوج همچون جهرم در دامن ارتفاعات جا خوش کرده  ارتفاعاتی که بر خلاف جهرم  هنوز شولایی از برف بر تن داشتند .  یکی از همراهان می گفت جه  رُم= گرم  سیر . همچنان که سمی  رُم =سرد سیر .

  شب را در خانه یکی از شریف مردان کریم و اصیل ایلیاتی گذراندیم که از صفا و محبت آیتی بودند .یاسوج یهار را  نو بهار را تازه تازه می خواهد شروع کند .بهار یاسوج را از این پس باید رفت و دید چشمه سار ها آب شار ها   قهقهه ی کبک ها و تیهو ها را باید در  دامنه ها و دره به تماشا نشست و لدت برد .آبشار یاسوج. آبشار مارگون از دیدن های بی مانند همه ی ایران است

     چاشتگاه روز بعد به سوی جنوب سرزمین نفت و گاز دو گنبدان/گچساران سرازیر شدیم  دوگنبدان ِ گچساران همچنانکه از نامش پیداست ترکیبی از سنت و مدرنیته است . بیش از ساعتی نماندیم از آنجا به جانب دشت پهناور و حاصلخیز زیدون روی آوردیم . پنجاه کیلومتر راه سپردیم تا به سردشت مرکز زیدون رسیدیم آنجا قلعه گلاب که در سده های پیشین شاهد بسیار رشادت ها بوده روی ارتفاعات راوی  صادق تاریخ است .

  اندکی آن سوتر قلعه دیگری  قلعه ی کعبی  که حالا دهکده ی آبادی است قرار دارد . هنوز می توان شرح سخت سری های مردان ایل را در برابر تخت قاپوی حکومت مرکزی از زبان راویان زنده ی آن سالها شنید .تمام روشنای روز را آرام در این دشت سرسبز گذراندیم با تاریک شدن هوا به سوی بندر صادراتی ماهشهر که پایگاه اصلی مابود وارد شدیم .یکی دو روز را به اجرای سنت حسنه ی دید و بازدید کسان دور و نزدیک گذراندم و  پس از گذراندن روز سیزدهم در کنار آب و سبزه ونخل   . با اتوبوسی که از قبل بلیطش را رزرو کرده بودم پرانتز سفر را بستم . به اصفهان بازآمدم تا زندگی را به قرار مالوف بر پاشنه همان تکرار پیشین بچرخانم

 

 

   

 

    

/ 16 نظر / 47 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سيد

سلام سفرنامه جالبي بود . انشالله كه هميشه موفق باشي [گل]

فریبا

سلام خواندن از فراز و نشیب ایزان زمین از زبان ادب بسیار زیباست و لذت بخش گویی تابلویی پر نقش و نگار رسم شده باشد با واژه ...سپاسگزار ره آوردتان

عمه

سلام...حالت خوبه؟کجایی؟

سيد

سلام روزگارتان آفتابي و مهرتان برقرار [گل]

سيد

سلام روزگارتون نيك [گل]

عمه

سلام.حالت خوبه؟[گل]

عمه

داداش مهربانم روزت مبارک.الهی 120 سال درکنارعزیزانت این روز رابخوشی ببینی.[گل][گل]

عمه

سلام.شب بخیر.چراپست جدیدنمیذاری؟هرچندپرشین قاط زده حالی نمونده برامون.[ناراحت]

مهتاب

روزتون مبارك سفرنامه زيبايى بود!