نمی دانم باید از کجا شروع کنم در این سالهایی که ننوشتم حوادث بسیار از سر گذراندم . خوشی که نه آنچه بر سر ما میاید ناخوشی ناب است .

از دست دادن دوستان یکی از این مصایب است رفیقی که همیشه با من بود و حالا نیست تا اون یکی که دایم السفر بود و حالا نیست. دهه ششم زندگی برای خیلیها دهه پایانی است به همین دلیل سعی کردم بر گردم ردی از خودم بگذارم شاید چراغ من نیزدر همین دهه خاموش شود حالا گیریم که به اندکی از این دهه تجاوز کند .

به اردیبهشت 96که فکر میکنم و مطلبی که همان روزها نوشتم و الان شما می توانید ببینید تشویق بعضی از رفقا را به یاد میاورم . این جمله تو ذهنم وول می خورد : هیچ چیز مثل بر گشتن و به پشت سر نگریستن غم انگیز نیست .

شاگردی داشتم در کلاس اول راهنمایی همیشه از دست بغل دستی اش شاکی بود میگفت آقا گولم میزنه ! میگفتم خوب تو گولش را نخور! میگفت آقا آخه گولش تازه است !



/ 0 نظر / 30 بازدید